تبليغاتX
تنبور مست
تنبور و دل و شراب انگور . . . . آواز و بهار و شعر مسرور
شکفته بغضی در گلویم

بسته راه نفسم

حرفی دیگر نمی توانم بزنم

او رفته است و بغض

جلوی من را برای حرف زدن می گیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 14:11  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

دیدم تمام هستیم در باد میرود
گفتم نرو که من و ما زیاد میرود

گفتی چگونه سرکنم دنیا کوچک است
آری که سایه تو بر سر ما اندک است

گفتم مگر نه اینکه من و تو عاشقیم
از درد دوری و ندیدن هم عاجزیم

گفتی دگر تنها شدم در حسرت شراب
شاید که پر کنم قدحی دیگر از سراب

گفتم چگونه ؟ من همچنان با توام
با درکنار تو بودن همچون پروانه ام

گفتی که نیستی شاید تو در دلم
من در خیال شمع و پرواز پروانه ام

گفتم میسوزم از دوری و درد فراق تو
نابود میگردم از نادیدن نور چراغ تو

گفتی زمزه و خندیدی آن چنان
طوری که چرخ هم نبود در امان

گفتم نشنیدم  که چه گفته ای
گفتی برو در این گور نیست مرده ای

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 2:44  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

والله دیده ام آری تو انسانی
از جسم خسته و رنجور می نالی

من هم شبانه روز زین درد می نالم
اما نمیدانم چگونه فریاد بر آورم

دنیا اگر به کام نیست گو مشکلی دارد
آری خدا هم این چنین با ما نزاع دارد

گفتم کلام و نوشتم اما بریدند زبان
آری دگر فکری نمانده و هستیم در زوال

فریاد کرده ایم یا رب مدد رسان
اما تمام راه ها را میرسند به سراب

من این سه چار پاره را گفتم که بیدار شوی
ایراد نگیرو نگو  که وزن و قافیه یکسان نمیشوی 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 10:58  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

ببار بارون ترانم خشکه خشکه      
شکست مردامون پشت مشته

ببار بارون بشور جوی و خیابون     
نشستم زیر خورشید توی زندون

ببار بارون تنم خسته است ز شلاق 
شکسته دست و قرآن هست در طاق

ببار بارون دلارو مهربون کن
دوباره آدمارو هم زبون کن

ببار بارون دیگه وقتم تمومه
طناب دار من روی کمونه

ببار بارون خنک کن جسم خسته ام
ببار بارون که من تنها نشسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:2  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

ببار بارون ترانم خشکه خشکه      
شکست مردامون پشت مشته

ببار بارون بشور جوی و خیابون     
نشستم زیر خورشید توی زندون

ببار بارون تنم خسته است ز شلاق 
شکسته دست و قرآن هست در طاق

ببار بارون دلارو مهربون کن
دوباره آدمارو هم زبون کن

ببار بارون دیگه وقتم تمومه
طناب دار من روی کمونه

ببار بارون خنک کن جسم خسته ام
ببار بارون که من تنها نشسته ام 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:26  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

غروبا ستاره های آسمون تنها میشن
میشینن به یاد خورشید دل آتیش میزنن

غم شب زنده نگه داشتن رو خوب بلدن
میسوزن غصه فرداهاشونو داد میزنن

یاد میدن به همدیگه عاشقی رو
سوختن دم نزدن از دوری رو

وقتی که روز میرسه غرق میشن
تو دل خورشیدو زود محو میشن

یادته بهت میگفتم من همون ستاره ام
حالا خورشید نمیآد منم غریب و خسته ام

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:52  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

 

تنبور

تَنبور یا طَنبور یکی از سازهای زهی است که در آن سیم‌ها از روی دسته‌ای بلند و کاسه‌ای عبور کرده‌است و با ضربه انگشتان به صدا درمی‌آید.

امروزه از تنبور می‌توان به ساز محلی با دسته‌ای بلندتر و کاسه‌ای بزرگتر و منحنی تر از سه‌تار دارای دو یا سه سیم و چهارده پرده که به فاصله اکتاو در ساز پرده‌بندی شده، تعبیر نمود. ویژگی‌های اجرایی آن در دوتار مشهود نیست. تنبور را با پنجه نوازند و این خود دلیلی است بر ارتباط خانوادگی تنبور و دوتار محلی و سه‌تار که آنها نیز با انگشت (ناخن) به صدا در می‌آیند.

تنبور در نواحی باختری ایران به ویژه در انجمن تنبورنوازان، قلندران و درویش‌های اهل طریقت و اهل حق کردستان و کرمانشاهان استفاده می‌گردد که با آن موسیقی مذهبی خود را اجرا می‌کنند.

ادامه در ادامه مطلب

تاریخچه

شیوه نواختن

ساختمان

نوازندگان مشهور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 13:41  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

بازم دلم گرفته
از این هوای غمگین
هوای ابر و بارون
هوای مهر و سنگین
دوباره ابر و سایه
میگم یه شعر تازه
کلی شکایت از جهان هستی
قصه تلخ آشنای مستی
مستی نه از باده و می گساری
خسته ز هر کلام و یادگاری
مستی از ندین بهاری
بهار دل نشین و دل ربایی
قصه تاریک شدن هوایی
هوای سرد و ساکت بهاری
آری بهار شده دوباره پاییز
پاییز سرد و خسته غم انگیز
نشسته ام رو صندلی طوسی
خسته ز هر مهمونی و عروسی
نیت پاک آدما دروغه
غصه هاشون قصه های شلوغه
قصه دیو شازده خیالی
شکستن آیینه های خالی
یا قصه سرود عاشقانه
خنده های بلند شاعرانه
اون خنده ها که گریه داره توشون
بغضای عاشقانه داره توشون
این روزا آدما خیلی غریبن
حتی اونا که با همه رفیقن
دردلا اندازه یه دنیا
غربت و غم داره هوای چشما
چشمای بارونی و قلب لبریز
بارونی که میباره توی پاییز
آدمارو خیس میکنه میخنده
آهنگ خنده هاشونو میبنده
درسته که خودم یه آبانیم
زاده ماه عقرب و نشانه شادیم 
اما خدایی عاشق بهارم
بهار دلنشین بی ریا ام

 حسین حقی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:35  توسط حسین شکراله زاده حقی  | 

سلام دوستان
روز زیبای بهار بر شما مبارک باد
به امید پیشرفت با شما
اولین پست این وبلاگ رو با شعری از خودم شروع میکنم:

تنبور و دل و شراب انگور                آواز  و بهار و شعر مسرور

آوای هزار و می پرستی                پیمان شکنان در صف هستی 

تنبک ز بقل یکی و با، نی              در دف نفس حزین تا کی؟ 

دستور و توان و جبر و خواهش         کم کن ز جفا بشین و پا کش

من مست ز پیمانه ساقی               اینجا اثری ز ما نیابی

بشکن قدح و بخوان ترانه                 آواز و فغان و آه و ناله

در دم بنواز نوای عشقت                  آری همگان به شور ز شعرت

شعری ز سر شادی و مستی           بی رنگ و ریا و خاک و پستی

                                         حسین حقی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:25  توسط حسین شکراله زاده حقی  |